آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

175.سپهرک:)

1392/4/2 23:59
نویسنده : مامان آرام
207 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز ختم دایی بود مسجد روبروی بیمارستان الغدیر:( مرتضی هم اومد و واسه همین دیر رسیدیم ... ولی بهرحال رسیدیم! مامان باز رفت کرج ... امروز خونه بود و میگفت تنهایی انقدر اذیت شدم و گریه کردم که نگو ... دور هم باشیم بهتره:(

همون دیروز خاله لیلا زنگ زد که امروز بریم خونه شون ... خلاصه صبح که یعنی ظهر ما رفتیم اونجا و تا شب که بابا و عمو اومدن اونجا بودیم:دی شما دو تا فینگیلی هم بسیااااااااااااار آتیش سوزوندین ... خیلی بانمک بود تو یه چیزی میخوردی و مینداختی زمین سپهر میرفت برمیداشت میخورد و بالعکس:دی انقدررررررررررررر دنبال هم دویدین که من دیگه حالم داشت بهم میخورد:دی ایشالا لااقل امشب جفتتون بهتر بخوابین:* 

راستی شلوارت سر زانوش سوراخ شد! فکر کن چقدر شیطونی کردی:) اینم اولین پارگی لباست:))

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

زهرا
3 تیر 92 0:25
دقیقا امروز هم توی مولودی هر بچه ای هرچی داشت کیان هم میخواست ازش بگیره ...


کلا هر چی یکیشون باهاش بازی میکرد اون یکی هم میخواست! در بقیه ی موارد همون چیز! اون وسط بود و هیشکی تحویلش نمیگرفت
مامان آوینا
3 تیر 92 15:36
وای دخملی چه کیفی کرده واسه خودش
بمیرم واسه بچه هامون که از بس تنهان تا یکی رو میبینن ذوق مرگ میشن


تو از الان نگران تنهایی دخملکت نباش فاطمه
(ainaz(amitis
4 تیر 92 15:00
ای جان ای جاااااااااان شیطونک.دیگه انقذ شیطون شدی شلوار سولاخ میکنی ی ی ی


ای خاله جاااااااااااااااااان
صبا خاله ی ایسا
5 تیر 92 11:44
شلوارتو سولااااااااااااااااااااخ کلدی خاله


میبینی خاله؟
هانی
6 تیر 92 14:14
خاله دیگه شیطون شدیاااااااااااا
مامانی خوش به حالت


آسیاب به نوبت! حالا بخند خاله:دی